خرید بک لینک

دوازده هفته بود که شروع کرده بودم به خوندن برای امتحان تخصص که احساس کردم خوندنش بی فایده ست و تاثیری تو زندگیم نداره شاید. گذاشتمش کنار. امروز روز دومیه که گذاشتم کنار. ته دلم هنوز قیلی ویلی میره که بخونم. کتابام دارن بهم چشمک میزنن. دلم برای خوندن میره. ولی آیا می ارزه به سختی های راه و تحمل استرسش؟ نکنه تا آخر عمرم همینطوری بمونم و هی دلم ضعف بره برای درس خوندن؟ چیکار کنم؟ خدایا دلمو به نقطه ی رشدم متمایل و علاقه مند کن و اگه راهی رو انتخاب کردم دلمو به اون راه راضی و آروم کن.

برچسب: نویسنده: نگین پاکدل تاريخ: پنجشنبه 8 اسفند 1398 ساعت: 10:31

دریاب دمی...تصمیممو گرفتم خیلی با سیدمصطفی صحبت کردیم. نتیجه ش این شد که تخصص خوندن انقدرا هم هدف بزرگی نیست برای زندی که به خاطرش همه ی هدف های دیگه م رو تعطیل کنم. هدف های دیگه م چیاست؟ به جز کار؟ ورزش، زبان، ح

برچسب: نویسنده: نگین پاکدل تاريخ: پنجشنبه 8 اسفند 1398 ساعت: 10:31

مهمون داریم چه مهمونی!نرگس و همسرش از دیروز مهمون ما هستن. همسرش مسابقه ماساژ داره و خودش هم اومده همراش. میخوان برای عروسیشون خرید کنن.دیروز مطب بودم.-بازم کار خانم "با.." به گیر و گره خورده. تراش روکش دادم و الهی شکر خیل

برچسب: نویسنده: نگین پاکدل تاريخ: پنجشنبه 8 اسفند 1398 ساعت: 10:31

اینا یه خانواده بودن. چهارتا خواهر و برادر قد و نیم قد. فاطمه ی دوازده ساله با چادر مشکی و حسابی محجبه که محدثه ی شیش ماهه رو داده بودن بغلش! وقتی آقای دکتر میخواست براش کار کنه کلی خجالت کشیده بود و

برچسب: نویسنده: نگین پاکدل تاريخ: پنجشنبه 8 اسفند 1398 ساعت: 10:31

کف کفش جدیدش سفته تق تق صدا میده، امشب برگشته خونه میگه این کفشه رو میپوشم حس میکنم آقاحسینی ام!

پی نوشت یک: اهل دل میدونن چی میگم.

پی نوشت دو: از جهت میزان شناخت مصطفی از اساتید من!

برچسب: نویسنده: نگین پاکدل تاريخ: پنجشنبه 8 اسفند 1398 ساعت: 10:31

صفحه بندی